حكيم ابوالقاسم فردوسى
140
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين داد پاسخ كه من رستمم * ز دستان و از سام و از نيرمم بتنها يكى كينهور لشكرم * برخش دلاور زمين بسپرم برآويخت با او بجنگ اژدها * نيامد بفرجام هم زو رها چو زور تن اژدها ديد رخش * كزان سان بر آويخت با تاج بخش بماليد گوش اندر آمد شگفت * بلند اژدها را بدندان گرفت بدرّيد كتفش بدندان چو شير * برو خيره شد پهلوان دلير بزد تيغ و بنداخت از بر سرش * فرو ريخت چون رود خون از برش زمين شد به زير تنش ناپديد * يكى چشمه خون از برش بر دميد چو رستم بران اژدهاى دژم * نگه كرد برزد يكى تيز دم بيابان همه زير او بود پاك * روان خون گرم از بر تيره خاك تهمتن ازو در شگفتى بماند * همى پهلوى نام يزدان بخواند به آب اندر آمد سر و تن بشست * جهان جز به زور جهانبان نجست بيزدان چنين گفت كاى دادگر * تو دادى مرا دانش و زور و فر كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل * بيابان بىآب و درياى نيل بدانديش بسيار و گر اندكيست * چو خشم آورم پيش چشمم يكيست [ خوان چهارم كشتن زنى جادو را ] چو از آفرين گشت پرداخته * بياورد گلرنگ را ساخته نشست از بر زين و ره بر گرفت * خم منزل جادو اندر گرفت همى رفت پويان به راه دراز * چو خورشيد تابان بگشت از فراز درخت و گيا ديد و آب روان * چنانچون بود جاى مرد جوان چو چشم تذروان يكى چشمه ديد * يكى جام زرين برو پرنبيد يكى غرم بريان و نان از برش * نمكدان و ريچال گرد اندرش خور جاودان بد چو رستم رسيد * از آواز او ديو شد ناپديد فرود آمد از باره زين بر گرفت * بغرم و بنان اندر آمد شگفت نشست از بر چشمه فرخنده پى * يكى جام زر ديد پر كرده مى ابا مى يكى نيز طنبور يافت * بيابان چنان خانهء سور يافت تهمتن مر آن را ببر در گرفت * بزد رود و گفتارها بر گرفت كه آواره و بدنشان رستم است * كه از روز شاديش بهره غم است همه جاى جنگست ميدان اوى * بيابان و كوهست بستان اوى همه جنگ با شير و نر اژدهاست * كجا اژدها از كفش نارهاست مى و جام و بويا گل و ميگسار * نكردست بخشش و را كردگار هميشه بجنگ نهنگ اندر است * و گر با پلنگان بجنگ اندر است به گوش زن جادو آمد سرود * همان نالهء رستم و زخم رود بياراست رخ را بسان بهار * و گر چند زيبا نبودش نگار بر رستم آمد پر از رنگ و بوى * بپرسيد و بنشست نزديك اوى تهمتن بيزدان نيايش گرفت * ابر آفرينها فزايش گرفت كه در دشت مازندران يافت خوان * مى و جام با ميگسار جوان